از شمارۀ

یاد آنچه از یاد برده‌ایم

زیست‌نگاریiconزیست‌نگاریicon

نعمت فراموشی

نویسنده: علی فدوی اسلام

زمان مطالعه:4 دقیقه

نعمت فراموشی

نعمت فراموشی

این، نخستین متن من است که در روشنایی می‌نویسم و این، به لطفِ نعمتِ فراموشی‌ست؛[1] یا حداقل چیزی که ما آن را فراموشی می‌دانیم؛ چراکه فراموشیِ مطلق ناممکن است و هر چیزی در ذهنمان نهایتاً زیرِ گردوغبار یا حتی تپه‌ای از خاک دفن می‌شود که شاید روزی با شنیدن صدایی، دیدن مکانی و یا حتی بوییدن رایحه‌ای، دوباره از زیر خروارها غبار به پا خیزد، زنگ بزند و مهمان ناخوانده‌ی ذهن ما شود؛ از آن‌ها که می‌آیند، می‌نشینند و زندگی را مختل می‌کنند و زمان رفتنشان، درست مثل بازگشتشان، نامعلوم است؛ شاید یک ساعت بعد، شاید یک روز بعد، شاید یک ماه یا حتی یک سال بعد، شاید هم هرگز. اما هیچ‌وقت به‌صورت مطلق فراموش نخواهند شد. اصلاً همان‌که فکر می‌کنی آیا فلان چیز را فراموش کرده‌ای، در واقع داری به آن فکر می‌کنی و یعنی فراموشش نکرده‌ای؛ و آنچه واقعاً فراموش شده، روزی دوباره به آن فکر خواهی کرد و گمان می‌داری فراموشش کرده‌ای، اما همین یادآوری یعنی هیچ‌گاه فراموش نکرده‌ای.

شاید موهبت خواندنِ فراموشی، مربوط به بلوغ و بزرگ‌سالی‌ست؛ چراکه بسیاری از ما آن را، حداقل تا انتهای دوران مدرسه، دشمن سرسخت پیشرفت و کسب نمره می‌دانیم. اما وقتی بزرگ می‌شویم؛ وقتی در جمع دوستمان رقابتی بر سر حفظ بودن شماره‌تماس‌ها پیش می‌آید؛ وقتی تلاشی آغاز می‌کنی تا شماره‌ای از فردی را که پنج سال در ذهنت بود به خاطر بیاوری و موفق نمی‌شوی؛ وقتی که خشکت زد و فهمیدی فراموش کرده‌ای؛ آن‌وقت، آن خنده‌ی عصبی که عضلات چهره‌ات را بدون اختیار تو به گردش درآورد، بدان پی می‌بری که فراموشی نعمت است؛ خنده‌ای که منشأ حس آن نامعلوم است؛ خشم است یا غم یا تعجب، هرچه هست منشأ آن سرور نیست. به دوست بودنِ دشمن دیرینه‌ای پی می‌بری که تمام مدت به فکرت بوده و منتظر آن بود تا در زمان مناسب، تو را در آغوشِ محافظِ خویش قرار دهد. یادِ لحظه‌ی کشف حقیقت درباره‌ی پروفسور اسنیپ در سری فیلم‌های «هری پاتر» می‌افتم؛ همان که پنهانی تلاشش بر محافظت از جمعیتی و به‌صورت خاص فردی بود که آن‌چنان‌که باید آن را قدر نمی‌دانست، و منِ مخاطب که از سوم‌شخص به داستان می‌نگریستم نیز بر حسب قضاوتِ خطاکارِ خود، شخصیت منفی را به آن نسبت می‌دادم.

باید بیش از پیش قدردان این نعمت باشم؛ شاید به‌مانند مکاتب و آیین‌های شرقی همچون دائوئیسم که در آن‌ها نشستن در سکوت و فرورفتن در فراموشیِ عمیق نوعی عبادت است. نخستین‌بار که با این مفهوم ژائووانگ[2] آشنا شدم، زمانی بود که بیش از هر موقع دیگری تا به کنون در زندگی‌ام به آن نیاز داشتم، اما به‌راحتی از آن گذشتم. در ذهنم هیچ‌گاه فراموشی نعمت شمرده نشده بود؛ هیچ‌گاه به دیدِ ابزاری برای عبادت یا منشأ حس خوب به فراموشی نگاه نمی‌کردم. باید از این دوست خوب به میزانی که شایسته‌اش است بهره برد؛ باید روزبه‌روز بابت آنچه از ما دور کرده، قدردانش بود.

من از فراموشی تشکر می‌کنم؛ بابت محو خاطرات تلخ، نابودی تروماها، یافت‌نکردن مکان‌ها و مهم‌تر از آن، فراموشیِ شماره‌ها. بابت آنکه دیگر خیلی از خاطراتی که از آن‌ها شرمسارم را به یاد نمی‌آورم. به یاد نمی‌آورم که معلمم سؤالی پرسید و من در جلوی جمع جواب آن را بلد نبودم و توسط آن معلم تحقیر شدم. بابت آنکه با گذشت مدت‌زمانی دیگر تصادفی در جلوی چشمم نیست و ترومای آن مانع رانندگی من نمی‌شود. بابت آنکه دیگر عبور از برخی کوچه‌ها و خیابان‌ها، برخی کافه‌ها و مکان‌ها، دیگر من را آزار نمی‌دهد. دیگر دائماً در تلاش نیستم تا تصاویرِ مناظرِ کنونی را با آنچه آن سال‌ها تجربه کردم تطبیق دهم. من از فراموشی ممنونم بابت آنکه دیگر شماره‌تماسی را به یاد نمی‌آورم.

این، نخستین متن من است که در روشنایی می‌نویسم و این، به لطفِ نعمتِ فراموشی‌ست؛ یا حداقل چیزی که من آن را دوستِ خودم می‌دانم.

 

 

[1] اشاره غیرمستقیم به متن نویسنده در شماره 127 (سکوت) درباره ترس از تاریکی

[2] zuòwàng 

علی فدوی اسلام
علی فدوی اسلام

برای خواندن مقالات بیش‌تر از این نویسنده ضربه بزنید.

instagram logotelegram logoemail logo

رونوشت پیوند

کلیدواژه‌ها

نظرات

عدد مقابل را در کادر وارد کنید

نظری ثبت نشده است.